چیز زیادی یادم نمیاد تو اون شرایظ ...

دیشب بود...

فقط یادمه نشسته بودم روی تخته و نگاهم به رو به روم بود...

از شدت ضربه هاش ...

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#


چیز زیادی یادم نمیاد تو اون شرایظ ...

دیشب بود...

فقط یادمه نشسته بودم روی تخته و نگاهم به رو به روم بود...

از شدت ضربه هاش رگ های عصبی ستون فقراتم تیر میکشید...

با هرضبش انگار ...

رد دستش به جای گردنم روی قلبم موند...

تیر رگ هام بجای ستون فقراتم توی قلبم میخورد...

جوری میزد که مغنعم جر خورد...

داشت میزد بهش گفتم: چی گیرت میاد سر موضوع بیخودی میزنی؟! الان این غیرتته ؟! ناراحتی؟! چته؟! حل میکنی اینطوری؟! اصن میدونی چرا ناراحتم یا چیوو میخوایی حل کنی؟!

گف : دلم خنک میشه

دیگه چیزی نگفتم گذاشتم بزنه تا دلش خنک شه...

میگف : چرا گریه میکنی؟1

من فقط سکوت میکردم...

همسرش از بیرون اومد گف: میزنیش میگی چرا گریه میکنه؟!

نمیتونم از حسم بگم چون چیزی نمونده فقط میدونم که برام مُرد...

اونیکه قهرمان زندگی هر دختریه...

مث اینکه ناراحت بود ازین که من ناراحتم ... اینم یک جور ابراز احساساته شاید ... چمیدونم ...

میگف همش تو اتاقتی ناراحتی؟ معلوم نیس چی شده...

داشت خفم میکرد ...

نمیدونم توی چه رده‎ی سنی هستید!

اما ی خواهش ...

با زدن ، عصبی شدن و یا هرچیزی ...

بچه‌هاتونو ادب نکنید ، تربیت اینطوری ابهتتونو میاره پایین فقط همین :)

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Date: شنبه 13 مرداد 1397 | 13:25 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران