Date: جمعه 23 آذر 1397 | 15:55 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)


Date: جمعه 23 آذر 1397 | 15:54 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

امشب اومدم آپ کنم وبلاگمو... اما نه از مطالبو،عکسو متنو اینا ... دلم میخواد از احساسم بگم

احساساتی که توی این چند وقت، با فشار حس میشدن، جوری که گه گاهی له میشدمو ولی همچنان میخندیدم؛

هشدار!!!

این یک شعار نیس...

 blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Read MoOr
Date: شنبه 13 مرداد 1397 | 13:25 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

چیز زیادی یادم نمیاد تو اون شرایظ ...

دیشب بود...

فقط یادمه نشسته بودم روی تخته و نگاهم به رو به روم بود...

از شدت ضربه هاش ...

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Read MoOr
Date: شنبه 13 مرداد 1397 | 13:25 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

چیز زیادی یادم نمیاد تو اون شرایظ ...

دیشب بود...

فقط یادمه نشسته بودم روی تخته و نگاهم به رو به روم بود...

از شدت ضربه هاش رگ های عصبی ستون فقراتم تیر میکشید...

با هرضبش انگار ...

رد دستش به جای گردنم روی قلبم موند...

تیر رگ هام بجای ستون فقراتم توی قلبم میخورد...

جوری میزد که مغنعم جر خورد...

داشت میزد بهش گفتم: چی گیرت میاد سر موضوع بیخودی میزنی؟! الان این غیرتته ؟! ناراحتی؟! چته؟! حل میکنی اینطوری؟! اصن میدونی چرا ناراحتم یا چیوو میخوایی حل کنی؟!

گف : دلم خنک میشه

دیگه چیزی نگفتم گذاشتم بزنه تا دلش خنک شه...

میگف : چرا گریه میکنی؟1

من فقط سکوت میکردم...

همسرش از بیرون اومد گف: میزنیش میگی چرا گریه میکنه؟!

نمیتونم از حسم بگم چون چیزی نمونده فقط میدونم که برام مُرد...

اونیکه قهرمان زندگی هر دختریه...

مث اینکه ناراحت بود ازین که من ناراحتم ... اینم یک جور ابراز احساساته شاید ... چمیدونم ...

میگف همش تو اتاقتی ناراحتی؟ معلوم نیس چی شده...

داشت خفم میکرد ...

نمیدونم توی چه رده‎ی سنی هستید!

اما ی خواهش ...

با زدن ، عصبی شدن و یا هرچیزی ...

بچه‌هاتونو ادب نکنید ، تربیت اینطوری ابهتتونو میاره پایین فقط همین :)

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Date: شنبه 13 مرداد 1397 | 13:23 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

من حتی وقتی که ساکتم اشتباه فهمیده میشم، چه برسه به وقتایی که حرف میزنم.

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Date: پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 | 22:01 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

دلم میخواد با یکی برم بیرون، که هیچی نگه،

مچاله شم تو صندلی سرمو تکیه بدم به پنجره،

بعد

بیرونو نگا کنم...

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Date: پنج‌شنبه 11 مرداد 1397 | 21:59 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

از بعضیا دور میشیم تا به بعضیا برسیم...

به بعضیاهم باید نزدیک بشیم ...

جالبیش اینجاس که ازونایی دور میشیم که میدونیم بعضیاشون دوسمون دارن...

و به کسایی نزدیک میشیم که فکر میکنیم برامون ارزش قائل میشنو علاقشون بیشتره...

این وسط تو نمیدونی چرا از بعضیا دور میشی یا نزدیک...

یا چرا به خیلیا اهمیت میدی به خیلیا نمیدی...

خیلی وقتا هم اشتباهه تصمیمات و انتخاباتمون !

اما خب قبولشون داریم ...

فکر میکنیم درست ترین کار در اون لحظه ی بحرانست!

کدومش بدتره؟!

"با بی‌رحمی پس زدن" یا "بلاتکلیف گذاشتن" ؟!

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#



Date: چهارشنبه 10 مرداد 1397 | 17:59 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

ماه قرمزو دیدیم اما ماه آبیو نع... cafe-webniaz.ir cafe-webniaz.ir

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#

 



Date: سه‌شنبه 09 مرداد 1397 | 22:53 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)

ماه قرمزو دیدیم اما ماه آبیو نع... cafe-webniaz.ir cafe-webniaz.ir

blue mOoOoOoOoOoOoOoOoOon#

 



Date: سه‌شنبه 09 مرداد 1397 | 22:52 | Writer: thislover | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران